احمد شاه مسعود را کی به شهادت رساند؟

قسمت چارم

نوشتۀ: م، ع، م

……..”ام عبیده” در چندین پرونده تروریستی در بلژیک محکوم شده و خطری برای امنیت ملی یک کشور عضو اتحادیه اروپا شناخته میشود.

وی قرار است پس از محاکمه در بلجیم، سلب تابعیت شود.

سایت مغربی “هسپرس” نوشت: ملکه 54 ساله در شهر طنجه مغرب متولد شد و در اوایل دهه 60 قرن گذشته با خانواده خود به بلجیم سفر کرد.

ملکه پس از متهم شدن به سرکردگی یک هسته تروریستی که هدف از آن عضوگیری از شهروندان بلجیم برای جنگ در افغانستان بود، در زندان به سر می برد و در حال سپری کردن دوره 8 ساله و نیم محکومیت خویش است.  

ملکه در اعتراض به رای دادگاه به این مساله استناد کرد که در نتیجه سلب تابعیت، او باید از فرزندان خود که دارای تابعیت بلجیم هستند، جدا شود. اما دادستانی بر این باور است که خانواده ملکه کم اهمیت تر از قربانیانی هستند که وی آنها را با فریب به گروه های تروریستی ملحق کرده است.

در حالی که دادگاه بروکسل قرار است نهم اکتبر آینده برای سلب تابعیت از ملکه تصمیم بگیرد، منابع رسانه ای از قول او اعلام کردند که تصمیم دادگاه را نمی پذیرد و قصد دارد بعد از آزادی از زندان همراه خانواده اش در بلجیم بماند.

سرویس های امنیتی در بلجیم به وی لقب خطرناک ترین زن اروپا را داده اند.

نام او اولین بار در سال 1999 وقتی که با یک جوان تونسی ازدواج کرد، مطرح شد. همسر وی بعدا به طالبان افغانستان در دوران سرکردگی بن لادن ملحق شد.

به نوشته العالم، 2 روز قبل از حادثه 11 سپتامبر 2001، همسر ملکه در انفجاری تروریستی، “احمد شاه مسعود” را به قتل رساند. پس از این اتفاق ملکه با یک مرد تونسی دیگر ازدواج کرد. این دو مدتی با هم در سوییس زندگی کردند، تا این که در سال 2007 به دلیل حمایت از القاعده در فضای مجازی دستگیر شدند).

بر میگردیم به اصل موضوع

وحيد مژده یکتن از تحلیلگران با اعتبار بویژه در امور طالبان و القاعده در زمينه مينگارد: (شكست های نظامی طالبان در شمال كابل از نيروهای جبهۀ متحد به رهبری مسعود اين سوال را به ميان آورد كه چگونه اين مانع را از ميان بردارند. برای اين كار تصميم گرفته شد تاطی يك برنامۀ مشترك طالبان و القاعده، مسعود دستگير شود. اگر امكان دستگيری اش نبود و قصد مقاومت داشت، كشته شود.

براي اين كار اسامه به يكی از مجاهدين عرب به نام ابوعلی كه در دوران جهاد در منطقۀ شكردره با انوردنگر كار كرده و با بسياری از مجاهدين اين منطقه آشنايی داشت و به زبان دری نيز مسلط بود دستور داد تا زمينۀ اين كار را فراهم سازد و حدود يكصد هزار دالر هم برای مصارف ابتدايی اين طرح اختصاص يافت.

برنامۀ ابوعلي اين بود تا چند گروپ از افراد انوردنگر به جبهۀ متحد تسليم گردند و بعد در جنگ عليه طالبان چنان رشادتی از خود نشان دهند كه طالبان از مناطق مهمی وادار به عقب نشينی گردند. احمدشاه مسعود به خاطر اين كار حتماً به ميان آنان خواهند آمد و اين فرصتی است كه ياوی را دستگير و يادر صورت مقاومت به قتل برسانند

قرار شد خانواده هايی از افراد انوردنگر كه در اين نقشه شامل اند در كابل و قندهار به شكل گروگان باقی بمانند و بعد از ختم كار به آنان پول و امكانات كافی داده شود.

آنها خانواده های خود را به همين منظور به كابل آوردند و خانه هايی هم برای اقامت آنان دركابل و قندهار در نظر گرفته شد. تماس های مقدماتی برای تسليم شدن به جبهۀ متحد نيز برقرار گرديد اما راز اين نقشه درهمان  مراحل ابتدايی فاش شد.

عرب ها بعدها طالبان را به افشای راز متهم می نمودند. از آن جا كه از اين جريان تعداد انگشت شماری از افراد بلندپايه طالبان ازجمله ملا محمد ربانی رييس شورای سرپرست اطلاع داشت، سوظن بيشتر متوجه اوبود كه گفته می شد با مجاهدين همدردی داشت.

اين برنامه به فراموشی سپرده شد تا اين كه فشارهای بين المللی برطالبان برای تسليمی يا حداقل اخراج اسامه بن لادن از افغانستان فزونی گرفت. آمريكا به صورت غيرمستقيم اين چراغ سبز را به طالبان نشان می داد كه درصورت تسليم دادن اسامه، همه مشكلات طالبان حل خواهد شد و رفته رفته اين مفكوره در ميان طالبان طرفدار بيشتر می يافت كه حضور اسامه در افغانستان هيچ نتيجۀ جز ضرر برای دولت طالبان نداشته است.

زمانی كه تهديدات آمريكا با حملۀ اول موشكی به افغانستان شكل عملی به خود گرفت، بعضی از دست اندركاران طالبان كه در راس آنان مولوی وكيل احمدمتوكل قرار داشت، مخالفت باحضور اسامه در افغانستان را علنی ساختند.

كار اين مخالفت رفته رفته شكل جدی تر به خود گرفت وسرانجام اسامه به ملا محمد عمر خبرداد كه قصد دارد از افغانستان خارج شود.

او مدتی پنهان بود ولی بعداً متوكل طی مصاحبۀ با بی بی سی افشا نمود كه اسامه از افغانستان خارج نشده و هنوز در اين جاست. اين خبراختلاف ميان القاعده ومتوكل رابيشتر ساخت، به حدی كه حتی در اعياد نيز برخلاف معمول با همديگر ملاقات نمی كردند. اين اختلاف ادامه داشت تا اين كه ملا اميرخان متقی در سفری به قندهار سعی نمود تا ميان آن دو ميانجی گری نمايد.

وی به منزل اسامه كه دارالسلام ناميده می شد، به ديدن او رفت. اسامه در اين ديدار در حالی كه نقشۀ جهان اسلام را جلوی خود پهن نموده بود، ضمن برشمردن  جنايات عليه فلسطينی ها، چچن ها، كشميری ها… شكوه سرداد كه طالبان چندسال از وقت او را ضايع نموده و مانع جهادش شده اند و متقي در مقابل از اين كه اسامه بامصاحبه های گاه ناگاه برای طالبان مشكل آفرينی كرده است، از او انتقاد كرد و به مشكلات طالبان در داخل و خارج اشاره نمود.

يكی از كسانی كه در اين ديدار به عنوان مترجم متقی راهمراهی می كرد پس از شهادت مسعود به نگارنده گفت كه اسامه می خواست بی پرده تر بامتقی صحبت كند، اماحضور انديوالان متقی مانع اين صراحت و بی پرده گويی او شد اما اوحرفی بر زبان آورد كه من پس از ترور احمد شاه مسعود به مفهوم آن پي بردم. اسامه گفت: حالاكه شما در مورد ما اين گونه می انديشيد، من مشكل داخلی شمارا رفع خواهم كرد تا ديگر كه ما برای شما فقط مشكل آفريده ايم.

پاره هايی از جريانات بعدی را افراد مختلف بعد از اين واقعه نقل كرده اند كه در مجموع مي تواند تصوير نسبتاً كاملی از واقعه به دست دهد. در نقشۀ بعدی از ابتدا تا انتها هيچ افغان در جريان قرار داده نشد. اسامه برای عملی نمودن نقشه ابوهانی ( دوست استاد سیاف) رابر گزيد.

ابوهانی مصری كه شايد نام اصلی اش راهيچ كس نداند مانند هزاران جوان عرب ديگر در دوران جهاد به پشاور آمد. او استعداد فوق العاده ای نه تنها در امور نظامی بلكه در مسايل فرهنگی نيز داشت و به همين دليل به گردانندگی مهمترين مجله مجاهدين افغان به زبان عربی به نام البنيان المرصوص برگزيده شد.

ابوهانی درجنگ های افغانستان، تاجيكستان، بوسنيا و چچنيا شركت كرد و در سوماليا در كنارجنرال فرح عديد برضد آمريكايی ها جنگيد. برای كاری چنان بزرگ بانقشۀ حساب شده و دقيق، به شخص كاركشته ای چون او نياز بود.  

ترور بايد به شكل انتحاری می بود اما كسانی كه به ترور انتحاری می پردازند بايد از نظر فكر وعقيده به اين اقناع برسند كه كاری كه می كنند به نفع اسلام است و با اين كار آنها شهيد می شوند. اعضای القاعده از اين قاعده مستثنی نبودند اما فقط با اين تفاوت كه آنها زود تر تحت تاثير شايعات قرار می گرفتند. در اين مورد بايد پای اسرائيل به ميدان كشيده می شد تا اين افراد به ترور انتحاری راضی می شدند. از ماجرای زلزلۀ رستاق برای چنين منظوری استفاده شد. درجريان كمك به زلزله زدگان رستاق، رسانه های خبری بين المللی خبر داده بودند كه اسرائيل نيز آمادگی خود را برای كمك به زلزله زدگان ابراز داشته است. اين خبر به عنوان يك حقيقت با پيشينۀ ارتباط جبهه متحد با اسرائيل درميان افراد القاعده در افغانستان به شكل يك شايعه چنان بزرگ ساخته شد كه حتی ادعا گرديد منابع اطلاعاتی القاعده از سفر دوتن از رهبران جبهه متحد به اسرائيل خبرداده اند و هياتی از اسرائيل نيز از مناطق تحت كنترول جبهه متحد ديدار كرده است.

اسامه در قندهار يك دفتر فرهنگی برای طالبان بنام مكتب الاعلام بوجود آورده بود كه مجلاتی به زبان های عربی و انگليسی به نشر می رسانيد. يكی از دست اندركاران اين دفتر پس از واقعۀ ترور به نگارنده گفت:

معمولاً ماهانه يك بار وسايل مورد ضرورت مكتب الاعلام مانند وسايل كمپيوتر، رنگ و كاغذ و ساير لوازم دفترازطريق سفارت طالبان در اسلام آباد خريداری و به وسيلۀ طيارۀ سازمان ملل متحد به قندهار حمل می شد. اما اين بار در رسيدن و سايل تاخير رخ داد و ما به مشكل مواجه گرديديم. از اسلام آباد جويای علت تاخير رسيدن وسايل شديم. در جواب گفتند كه ما وسايل مورد نياز را تهيه كرديم ولی نظر به مشكلات ترانسپورتی آن را به كويته فرستاديم تا از طريق زمين به قندهار ارسال گردد.

چند روز سپری شد تا اين كه در يك روز، عصر روز پنجشنبه، تعدادی كارتن به دفتر ما آورده شد. چون فردانيز جمعه و تعطيل بود، جعبه ها را بدون اين كه بازكنم در اطاقی نهادم و در را قفل كردم. شب هنگام مهمان يكی از رهبران القاعده به نام ابوحفص صغير (موريتانيايی) بودم. تازه سفره غذا هموار شده بود كه شخص ديگری با قيافه و سر و وضع افغان ها به جمع ما پيوست. در جريان احوال پرسی متوجه شدم كه او نيز عرب است. وی به زبان عربی به ابوحفص گفت كه وسايل به قندهار رسيده و اكنون در دفتر ايشان است و به من اشاره كرد.

ابوحفص پرسيد كه آيا امروز وسايلی به دست شما رسيده است؟ من گفتم كه مقداری وسايل كمپيوتر امروز بعد از نماز عصر برايم رسيده، اما جزئيات آن را دقيقاً نمی دانم. ابوحفص گفت كه يك كارتن مربوط اين شخص است (اشاره به مرد عرب) او فردا برای دريافت آن خواهد آمد.

فردا صبح روزجمعه مرد مذكور همراه با ابوهانی و دونفر ديگر آمدند و از ميان جعبه ها يك جعبه راكه با چسب زرد رنگی به دقت بسته بندی شده بود جدا كرده و باز نمودند. از ميان اسفنج هاي نو داخل كارتن، يك كمرۀ ويديويی كهنه و رنگ ورو رفته نمايان شد.

من نتوانستم تعجب خود را از ديدن كمره كهنه در ميان كارتن و اسفنج های محافظتی جديد آن پنهان كنم و همين موضوع سبب دستپاچگی آنها شد. فوراً كمره را برداشته و دفتر ما را ترك كردند.

فردای آن روز ابوهانی بامن در تماس شد و خواهش كرد به خاطر روابط خوبی كه با متوكل دارم زمينۀ مصاحبۀ دوتن از دوستان وی را كه خبرنگار اند و به تازگی از خارج آمده اند با متوكل مساعد سازم و خودم وظيفه مترجم را در اين ديدار به عهده گيرم. چون ابوهانی را سال ها بعد از دوران جهاد می ديدم، نتوانستم اين خواهش اورا رد كنم و فردای آن روز غرض مصاحبه به منزل متوكل رفتيم.

آنها از همان كمرۀ كهنه كه من ديده بودم برای فلمبرداری از متوكل در جريان مصاحبه استفاده كردند. در ختم مصاحبه متوكل از من خواست تا يك كاپی از فيلم مصاحبه را از آنان بگيرم و آنها نيز همين وعده را دادند اما بعد از آن، تماس های مكرر من برای دريافت كاپی فيلم مصاحبه به جايی نرسيد. حالا كه به اين مساله می انديشم مطمئن هستم كه آن كمره برای فلمبرداری نبود وآن ها برای اين كه شك مرا در مورد كهنه بودن كمره برطرف  سازند اين صحنه را بوجود آوردند و اين موضوع نشان می دهد كه آن ها حتی به كوچكترين شك و ترديد نيز در نقشه شان مجال راه يافتن نمی دادند.

پس از چند روز بارديگر وظيفۀ مشايعت آن دوخبرنگار كه قرار بود از قندهار به كابل بروند به عهده من نهاده شد تا آن ها را به ميدان هوايی قندهار برسانم. به مهمانخانه ای كه آن ها در آن جا اقامت داشتند رفتم. از ديدن همه رهبران القاعده باهم كه برای خداحافظی با اين دونفر آمده بودند به شدت تعجب كردم. اسامه بن لادن، ايمن الظواهری، ابوحفص كبير، سيف العدل، ابوحفص صغير موريتانی… چرا اين دوخبرنگار اين همه مهم بودند؟

آن ها رفتند و كم كم از ذهن من فراموش می شدند. مدت هاگذشت تا اين كه خبر ترور قهرمان ملی و سپهسالار اسلام مسعود بزرگ از طريق خبرگزاری ها به جهان مخابره شد. هنوز در مورد اين كه مسعود مجروح است و يا شهيد شده، اطلاع دقيقی در دست نبود. بعد از شنيدن اين خبر بود كه جزئيات نقشه افشا گرديد. در اين موقع بود كه من فهميدم چگونه جريانات باهم رابطه داشتند، سخن مبهم اسامه در ديدار بامتقی، آمدن وسايل كمپيوتر به جای اسلام آباد از كويته، كمرۀ كهنه در ميان جعبۀ نو، مصاحبه با متوكل، مشايعت همه بزرگان القاعده از دوخبرنگار… .

ابوهانی درهمان موقع از قندهار به استاد سياف از طريق تيلفون در تماس شده بود. اوبه استاد گفته بود كه من از بوسنيا زنگ می زنم و دونفر از دوستانم كه خبرنگار اند قصد مصاحبه بارهبران جبهۀ متحد را دارند. استاد هم وعده همكاری داده بود.

صالح محمد ريگستانی، ياور نزديك احمد شاه مسعود در زمينه مينويسد: (آنها وقتی به کابل آمدند توسط نامۀ رسمی وزارت خارجه طالبان به وزارت دفاع طالبان معرفی شدند تا به همکاری آن وزارت جهت انجام امور خبرنگاری به ولايت پروان و کاپيسا بروند. پاسپورت آنها ويزای يکسالۀ “كثيرالورود” پاکستان را داشت که توسط خليل الرحمن سکرتر اول سفارت پاکستان درلندن صادرشده بود. هردوي شان نامه ای از “ياسرالتوفيق السری” مدير يک انجمن اسلامی به نام “المرصد الاعلامی الاسلامی” درلندن، عنوانی عبدرب الرسول سياف رهبر اتحاد اسلامی داشتند. ياسر توفيق از اهالي مصر سالها قبل در کشورش به جرم توطئۀ ترور حسنی مبارک رييس جمهور مصر متهم و به مرگ محکوم شده بود. اما قبل از دستگيری به انگلستان فرار کرد و درخواست پناهندگی داد. او پناهندۀ سياسی پذيرفته شد و پاسپورت انگليسی به دست آورد. علاوه بر نامۀ ياسرتوفيق، تبعۀ ديگر مصری به نام داکترهانی که در دوران جهاد عليه قوای شوروی با رهبر اتحاد اسلامی شناخت و دوستی داشت در صحبت تيلفونی از سياف خواست تا با خبرنگاران مذکور همکاری نمايد).

سر انجام دو تروريست از طريق ولسوالی تگاب كه خط فاصل نظامی ميان طالبان و جبهه متحد بود، بكمك استاد سياف دوست عربان و متحد احمد شاه مسعود، وارد قلمرو مجاهدين ميشوند، آنها معرفی نامۀ را از مركز اسلامی لندن از جانب ياسر توفيق  السيری، كه از آنها بعنوان خبرنگار يكی از كانال های تلويزيونی إمارات ياد شده بود كه در حقيقت همچو كانالی اصلأ وجود نداشت همراه داشتند.

قرار اطلاع مقامات امريكايی به امنيت ملی افغانستان: (يكتن از اتباع كويت به نام ابو هاني از دوران جهاد با استاد سياف شناخت داشته است، موصوف در آن دوران با استاد سياف در جهاد نيز اشتراك داشته و روابط بسيار نزديكی با اتحاد اسلامی افغانستان داشته، موصوف بعد ها در بوسنی هرزگوين به جنگ عليه صربها رفته و استاد سياف از اين موضوع كه او در بوسنی است نيز واقف بود، و گاه ناگاه با او تماس نيز داشته است. وی قبل از آمدن اين دو عرب بشمال و به قرارگفته استاد سياف، تليفونی صحبت كرده و بوی خاطر نشان ساخته كه دو نفر از خبرنگاران عربی ميخواهند از جبهه متحد ديدن نمايند، و وضعت اسلام را درين مناطق به دنياي عرب نشان بدهند. و اين همان موضوعی است كه استاد سياف قبلاً در شورای عالی دولت آنرا مطرح كرده بود. ابو هانی به استاد سياف إظهار داشته كه من در بوسنی هستم و امريكايی ها ميگويند كه او در واقع دو باری كه با استاد سياف صحبت كرد، از بوسنی نه بلكه از كابل و كندهار تماس گرفته بود).

انجنير محمد عارف سروری رئيس امنيت ملی، در صفحه ٢٩٩ كتابش مينگارد: (ابو هانی تابعيت كويتی خود را از دست داد. در جريان جنگ بوسنی، تابعيت بوسنيايی به اسم ابوهانی جسارويچ كسب نموده بود. وقتی دولت ايران از طرف امريكا تحت فشار قرار گرفت كه اعضای فراری القاعده (به ایران) راشناسايی نمايد، مقامات ايرانی ليستی از اعضای القاعده را كه به ايران فرار كرده بودند، منتشر ساخته و در اختيار سازمان ملل قراردادند. در اين ليست نام ابو هاني جسارويچ نيز نوشته شده بود، اين معلومات را امريكايي ها در اختيار امنيت ملي افغانستان قرار داد و امنيت ملي از اطلاعات ايران خواهش نمود، كه ابوهانی را در اختيار دولت افغانستان قرار دهد، زيرا ديگر نه تابعيت كويتی داشت و تابعيت بوسنيايی اش هم لغو شده بود. در عين حال، وقتی ابوهانی در ايران دستگير گرديد، پاسپورت افغانی با خود داشته است. اما ايرانی ها اين موضوع را كه ابو هانی در زندان آنهاست رد كردند.

در عين حال حكومت امريكا اطلاعات تخنيكی بدست دارد كه ياسر التوفيق السيری، چندين بار به امريكا تماس گرفته و راجع به كدام سند صحبت كرده است، كه از ديد امريكا يی ها اين همان سند صادر شده به تروريستان قاتل احمد شاه مسعود بود. دولت امريكا از دولت انگليس خواهش استرداد السيری را كه در زندان لندن بود، نمودند كه از طرف انگليس ها رد گرديد).

سروری  در ادامه مينويسد: ( در سال ٢٠٠٣ مقامات امريكايی به امنيت ملی، اطلاع دادند كه شخص ابو هاني در ماليزيا دستگير گرديده، اگر شما ميتوانيد در اين مورد همكاری دولت ماليزيا را جلب نمائيد، با تماس دولت افغانستان از مجاری ديپلماتيك، دولت ماليزيا همكاري ننمود. بالاخره امريكايی ها با زهم اطلاع دادند كه ابوهاني به كشور مصر غرض محاكمه انتقال داده شده است، كه نتيجه تماس های دولت افغانستان با دولت مصر بي نتيجه بود، حتی آنها زمينه ملاقات هيئت افغانستان را كه رياست آنرا، محمود دقيق، لوی سار نوال افغانستان و آمر جبهه پنجشير بعهده داشت، با مذكور مساعد نساختند).

جالبتر اينكه آلن كوليسون اولين خبرنگار امريكايی كه بعد از سقوط طالبان وارد كابل شده است، ميگويد: ( كمپيوتر خود را در حادثه ترافيكی در نوامبر ٢٠٠١ از دست داده ويك دستگاه دست دوم كمپيوتر را از بازار كابل خريداری نمودم، از قضای روزگار اين كمپيوتر متعلق به رهبران القاعده بود كه مدتی اسامه و الظواهری و بعد ها محمد عاطف از آن استفاده ميكرده، كه حاوی مطالب زيادی به زبان های انگليسی، عربی و شامل مكاتبات رهبر القاعده و ملا عمر بوده. در اين كمپيوتر همان نامه را می يابد كه دو تروريست عرب، هنگام ورود به ساحه جبهه شمال آنرا ارائه ميدهند، كه از طرف ياسر التوفيق السيری بود. در مكاتبات بن لادن به ملا عمر نگاشته شده بود كه بعد از مرگ مسعود همه كارها بسيار آسان ميگردد. )

به اصل مطلب بر ميگرديم…  

استاد سياف بعد از تماس ابو هانی مبنی بر ورود دو خبرنگار عرب و تقاضای همكاری با ايشان از بسم الله خان، فرمانده خطوط  مقدم جبهه متحد با طالبان، میخواهد تا امكان ورود آنان را به داخل ساحه مجاهدين مساعد سازد. كه بدين ترتيب آن دو عرب، ذريعه وسيله نقليه ايكه جهت انتقال شان فرستاده شده بود وارد ساحات نيرو های تحت امر احمد شاه مسعود ميشوند. سوالی ايجاد ميشود كه آيا لازم بود دو عربی كه ويزای پاكستان و طالبان را دارند و از ساحه دشمن وارد ساحه خودی ميشوند، اينگونه استقبال شوند.  

برای اولين بار اين دو عرب، در يك جلسه در كمپ استاد سياف اشتراك نموده، تمرين و تظاهر خبرنگاری ميكنند، ايشان به منظور اطمينان بخشی برای افكار عمومی و مسئولين امنيتی مصاحبه های كاذب و نمايشی ای با استاد سياف و استاد ربانی  انجام ميدهند، طوريكه استاد سياف ميگويد: (سؤالات شان سطحی بود، ارتباط منطقی در سوالات موجود نبود، وبه آنها مشكوك شدم). باز هم به مسعود تأكيد ميكند، تا جهت روشن شدن وجهه اش در ميان اعراب، آنها را بپذيرد، و با آنها مصاحبه انجام دهد.

آنها تلاش ميكنند، در جلسۀ كه به اشتراك استاد ربانی، استاد سياف، فهيم خان و احمد شاه مسعود است، امكان ورود یابند كه ممانعت صورت ميگيرد، آنها كه از اشتراك در جلسه مشترك رهبران جبهه متحد نا امید ميشوند، روانۀ پنجشيرشده بدون مشكلی از دروازۀ پنجشير عبور ميكنند، در مهمانخانه  آستانه مستقر ميشوند. در ٣١ اگست مسعود با يك هليكوپتر به خواجه بهاؤالدين میرود، آنها ميخواستند با مسعود بشمال در طياره همسفر شوند، اما مسعود آنرا رد نموده، بدون آنكه بداند توطئه آنان را چند روزی به تعويق می اندازد، آنها با هليكوپتر بعدی وارد مقر احمد شاه مسعود شدند. درين پرواز دو خانم بنام های شكريه حيدر مسئول مجتمع نگار برای حقوق زنان و فرانسوس كوس، خبرنگار مستقل نيز است.

فرانسوس ميگويد: (من با همكارم ، اكادي اوگنوف، خبرنگار روسی، چند روزی در پنجشير بوديم، برايم گفتند اين يك پرواز خاص است، دو عرب نيز در كابين ميباشد، ناگهان تصور كردم اينها القاعده اند، زيرا عربها را در زندان های مسعود ديده بودم)، بر اساس اطلاعات تائيدی نشدۀ، اين دوعرب توسط ساير سر نشينان طياره از كابين خارج ساخته شده و با حضور شان در عين پرواز مخالفت ميشود، اما بعد از ١٢ دقيقه معطلی توسط يكی از مسئولين مهمانخانه و يا ميدان دو باره سوار طياره ميشوند. در جريان پرواز فرانسوس، با كمره فيلمبرداری اش از داخل كابين تصوير برداری ميكند، كه آخرين تصاوير دو عرب است، الاوهایر صورتش را با دست راستش ميپوشاند و دهمن رويش را بر ميگرداند، تا در تصوير نيايد. در خواجه بهاؤالدين، بخاطر داشتن ويزای پاكستان و طالبان مورد پرسش مسئولين امنيتی قرار ميگيرند، اما بدليل شناخت با استاد سياف مشكل رفع ميشود. آنها با پنج نفر ديگري كه جهت ملاقات با مسعود آمده بودند، در يك تعمير، برای يك هفته مستقر ميشوند.  

شكريه حيدر ميگويد: (از آنها پرسيدم، چرا به اينجا آمده ايد؟ گفتند: براي مصاحبه).

فرانسوس ميگويد: (گفتند ما مستقليم، پرسيدم كی به شما پول ميدهد، گفتند: اين يك راز است).  

بريگت خبرنكار ديگری كه در عين تعمير بود، ميگويد: (همه ما به آنها مشكوك شده بودیم، اما هيچكس آنرا به زبان نياورد).  انجنير محمد عارف سروری در صفحه پنج كتابش مينويسد: (من در مدت اقامتم در خواجه بهاؤالدين نقطۀ را متوجه گرديدم كه قبلاً نه من و نه شخص ديگر متوجه آن شده بود وآن اينكه در رابطه به امنيت آمر صاحب هيچگونه تدابيری در آنجا وجود نداشت. برای همين بود كه من برای بار اول متوجه شدم كه اتخاذ تدابير امنيتی در اين عرصه امر كاملاً ضروری ميباشد). وی در ادامه از توظيف شخصی بنام مولانا هاشم بدينمنظور خبر ميدهد٬ که مشخص نیست٬ نامبرده قبل از حادثۀ تروریستی بکارش آغاز نموده یانه؟

سيد نور الله عماد معاون جمعيت اسلامی افغانستان که در آن روز ها در خواجه بهاؤالدین بسر میبرد چشمدیدش را چنین بیان میدارد: (من آخرين بار آمر صاحب را در اتاقش ديدم كه در حال چای خوردن بود مرا دعوت كرد كه چای بخوريم وبالای مسايل صحبت كنيم، ما در وقت چای خوردن و صحبت كردن بوديم كه آغای عاصم سهيل آمد، پريشان هم بود، آمر صاحب گفت: خيريت است وطندار؟ عاصم گفت: مهمانان را آوردم، آمر صاحب با حالت تعجب. گفت: كجا آوردی؟ عاصم گفت: در عقب اتاق شما هستند. آمرصاحب بسيار برآفروخته شد و تأكيد كرد كه چطور بدون اجازه، مهمانان را عقب اتاق من آوردی، من كی گفتم كه بياوريد؟ عاصم هم با حالت خفگی گفت: شما در اين چند روز آنها را معطل كرديد، ما از دست اينها به عذاب هستيم، اينها ميگويند: يا ما را رخصت كنيد يا ملاقات كنيد، اينها عجله دارند، من مجبور هستم، چون مهمان هستند خفه نشوند، آمر صاحب به حالت بسيار جدی برای وی گفت: شما مسئوليت خود را انجام بدهيد، در اينجا من مهمانان را نمی بينم، آنها را به مهمانخانه ببريد و من می آيم، در آنجا آنها را مختصر ميبينم، و بعد از آن من كار دارم، امروز جلسه قوماندانان است، دوازده بجه من آنجا می آيم، عاصم دوباره بيرون رفت٬ در دهليز اين دو نفر تروريست منتظر بودند، همراه عاصم آنها هاهم رفتند).

سروری اضافه ميكند: (اگر آمر صاحب در آن وقت برای آنها اجازه ميداد وآن دو نفر عرب می آمد ند اين حادثه صبح ساعت ٠٨:٠٠ يا ٠٨:٣٠ صورت ميگرفت).

مسعود خليلی سفير افغانستان در دهلی واز دوستان نزديك احمد شاه مسعود كه در اين حادثه مجروح گرديده چشيم ديد خود را چنين بيان ميدارد: (در حدود ساعتهای ١١ الی ١١:٣٠ بود كه فرمانده (احمد شاه مسعود) وارد اتاق من شد. در آن زمان به من گفت كه دو نفر روزنامه نگار عرب برای دو هفته منتظر هستند كه اورا ببينند ()… اين اولين باری بود كه من راجع به اين دو نفر عرب شنيده بودم ()… ما به اتاق رفتيم ومن نزد فرمانده در دست راست او نشستم عاصم در دست راست من نشسته بود، در اين زمان دو نفر به دنبال انجنير عارف و جمشيد وارد اتاق شدند ()… مرد اول كه مصاحبه كننده بود با چهرۀ روشن و خيلی قد بلند بود ()… نفر بعدی كه مسئول دوربين بود قيافيۀ مغولی داشت، او بزرگتر، قوی ترو بلند تر بود ()… من از او سؤال نمودم كه مربوط كدام روزنامه ميباشند او در جواب گفت كه به هيچ روزنامه بستگي ندارد، و برای مراكز اسلامی دراروپا، لندن و بقيه كار ميكند، من به فرمانده اطلاع دادم كه اين مرد خبرنگار نيست ()… گفت بگذار كارش را بكند ()… من فكر كردم كه آنها بأيد به يك نفر دروع گفته باشند ()… فرمانده ميخواست قبل از شروع فلمبرداری سؤالات را بخواند و با آنها صحبت كند. اكثريت سؤالات آنها در مورد اسامه بن لادن بود، مثلاً اگر شما كابل را بگيرد با اسامه چه ميكنيد؟ چرا در پاريس گفتيد، اسامه مسلمان بدی است؟ چرا شما اورا بعنوان يك رهبر در نظر نداريد؟ سؤالات او مرا عصبی نمود. سپس فرمانده گفت كه دوربين را روشن بكنيد، در اين زمان عكاس ميز را با عمل خشن كشيد و من گفتم كه مانند يك كشتی گير ميباشد تا يك عكاس٬ وفرمانده با صدای بلند خنديد. در اين زمان عكاس سه پايه را به اندازه كوچك سوار نمود و دوربين را روی آن نصب كرد، من بخاطر دارم كه من درفكرم بود كه چرا او خيلی نزديك آمده است وفقط نيم متری بود واز آن محل او قادر به فيلم برداری نبود. فرمانده به من گفت كه از او بخواهم كه سوالات خودرا شروع بكند ()… مرد رنگ پريده٬ سوالات خودرا شروع كرد، سؤال اول اين بود كه وضع افغانستان چطور است؟ و من فقط كلمه اول را ترجمه كردم كه يكباره انفجار شد، من صدای انفجار را شنيدم، فقط بخاطر دارم كه يك آتش آبی سير رنگ ديدم كه بطرف من ميامد واین از مابين عكاس و خبرنگار می آمد و من درآن زمان اگاه بودم و گفتم كه اين ديگر آخرين لحظه زنده گی من ميباشد ()… من نام خدا را در زبان داشتم در اين زمان حس كردم كه يك دست خيلی ضعيف روی سينه من ميباشد، من مطمئن هستم كه اين دست فرمانده بود، بعد از آن من بيهوش شدم، بعد از آن متوجه شدم كه در هليكوپتر در آن زمان من چشم خودرا باز نمودم برای ١٠ الی١٥ ثانيه ومن ديدم كه بدن و صورت فرمانده از خون پوشيده شده است). آتش اصلی انفجار مسعود را نشانه گرفت و دقيقاً قلبش را. او در همان لحظات آغاز انفجار جان به جان آفرين تسليم کرد.

در اثر انفجار بدن تروريست فيلمبردار، نصف شده  در گوشۀ اتاق افتاده و دهمن تروريست دومی كه سالم بود از طريق پنجره بسمت پایين فرار نموده بود.

سروری در صفحه ٤٤ كتابش مينويسد: (عرب دومی بعد از انفجار در سالون از راه كلكين فرار كرده بوده).

سروري در صفحه ١٦ الی ٣٠ كتابش مينويسد: (من در اتاق پايين كه تيلفون ستلايت در آنجا عيار ميشد بودم كه يكبار صدای مهيبی شنيده شد ()… گوشی تيلفون از دستم بزمين افتاد ()… از پایين بطرف بالا دويدم ()… در آنجا دو تن از باديگارد های آمرصاحب بنام های عالم و حاج عمر در داخل اتاقی كه انفجار در آن صورت گرفته بود بالای جسد آمرصاحب رسيده بودند ()… اتاق مملو از دود و خاك وبوی انفجار بود (قابل تذكر است كه تصاويری موجود است كه نشانگر دود و ريخت و پاش شدن اتاق است كه بايد در دقايق اوليه انفجار گرفته شده باشد، مشخص نيست، توسط كی در آن لحظات حساس و پر اضطراب فلمبرداری شده؟ ()… جسد آمر صاحب را داخل موتر ساختيم، سر آمرصاحب بالای زانوی عالم گذاشته شد و حاجی عمر بطرف پاهای آمر صاحب  نشست من به سيت پيشروی نشستم و بطرف ميدان هليكوپتر حركت كرديم تا جسد را به شفاخانه و كلينيك عاجل آن طرف دريا در پهلوی ميدان هوائی، که در شهر فرخار تاجيكستان بود برسانيم).

سروری در صفحه ٦٥ كتابش مینگارد: (او (تروریست دومی) در وقت انفجار در نقطه مقابل آمر صاحب نشسته بود چون تمام هدف اين دو تروريست، آمرصاحب بود به همين دليل هم اكثر چره های كمره به جان آمر صاحب اصابت نموده بود وبه خود آن عرب از چره های فلزی چيزی زيادی نخو رده بود وازاتاق سالون از طريق كلكين ها به طرف پائين تپه كه نهر بزرگ آب نيز در آنجا جاری بود فرار كرده بود. در همان حال فكر ميكند كه ممكن است آمرصاحب زنده باشد. پس دوباره طرف نماينده گی وزارت خارجه می آيد و كوشش ميكند كه از پهره داری آنجا كدام ميل سلاح بگيرد، از طرفی هم فهميده بود كه ما در موتر سفيد آمرصاحب طرف شفاخانه ميرويم، او قصد داشته وقتی كه موتر ما نزديك شد دوباره بالای موتر فير كند واگرآمرصاحب زخمی باشد، از بين برود چون با شنيدن مجروحيت آمر صاحب اين تشويش برايش پيدا شده بود.

اين به اصطلاح خبرنگار عرب با اين فكر خود يك تروريست بسيار خطرناك بود، چون ميخواست بعد از انفجار انتحاری رفيق كمره مين اش، خودش را ضمن حمله دومی به آمر صاحب و ما انتحار نمايد، وقتی كه طرف پهره داری می آيد، پهره دار ها متوجه ميشوند واوراتهديد ميكنند، وقتی كه در اين كار چانس نيافته ودر اتاق خود هم رفته نتوانسته كه وسايل خودرا در جائی مخفی كند ويا دور بيندازد واز بين ببرد مجبور ميشود كه به طرف ساحۀ زمين ها و نهرآب فرار كند، ميخواسته در جنگلها و بيابان ها جائي مخفی شود ولی توسط يكی از مجاهدين كشته ميشود انهم بعد از درگيری فزيكی كه ميخواسته سلاح يكی از مجاهدين را بدست آورد).

جيحون كارمند نماينده گی وزارت خارجه در خواجه بهاؤالدین که با ایندو تروریست منحیث ترجمان نیزکارمیکرد و بعد از این حادثه مورد بازجویی قرار گرفت٬ ميگويد: (در دفتر نشسته بوديم كه ناگهان صداي انفجار بلند شد و جمعي از كارمندان دفتر نماينده گی بطرف تعمير مهمانخانه كه دود و شعله آتش بلند شده بود آن طرف دويدم مجروحين را توسط موتر به طرف ميدان هوايی انتقال ميدادند ومن كه سلاح محافظ دفتر بدستم قرارداشت ناگهان ديدم كه يكنفر عرب های تروريست دوان دوان بطرف موتری كه آمرصاحب را انتقال ميدهد در حال دويدن است، فوراً بنده آنرا مانع شده برای يك نفر از كارمندان دفتر كه اكنون به يادم نيست كه كدام يك از افراد دفتر بود تحويل نمودم تا مذكور را در يكی از اتاق های دفتر محبوس نمايد همان بود كه مذكور را به اتاق دفتر محبوس نمودند و ما سراسيمه مصروف خاموش نمودن آتش اتاق های مهمانخانه گرديديم كه عرب مذكور با استفاده از فرصت ٬ جالی اطلاق را پاره نموده و دست بفرار زده است كه بالاخره مجاهدين مربوط به قاضي كبير صاحب آنرا تعقيب ودنبال نمودند تا دستگير شود وقتی كه به آنها نزديك ميشوند ميخواهد كه سلاح را از دست مجاهدين اخذ و باعث قتل ديگران شود بعداً مجاهدين مجبور بالايش فير مينمايند تا موصوف بقتل ميرسد او زماني كشته شد كه بسمت پايگاه طالبان در حال فرار بود).  

عالم مجاهد مخلصی كه سالها بعنوان محافظ احمد شاه مسعود در كنار وي سپری نموده بود برايم گفت: در وسط راه ميان مهمانخانه وميدان هليكوپتر، متوجه شدم كه آمر صاحب نجوا كنان كلمه شهادت را خوانده، جان بجان آفرين سپرد. و روح مطهرش به ملكوت اعلی عروج نمود…

آری! اين چنين بوقوع پيوست شهادت مسعود بزرگ…  

دو روز قبل از آنكه برجهاي آسما نخراش تجارت جهانی بمثابۀ نماد و سمبول قدرت اقتصادی غرب، در موجوديت غول استخباراتی سی آی ای، فرو ريزد، در گوشه ديگر اين كره خاكی، در قريه خواجه بهاؤالدين، قامت رسای مردی از تبار صالحان وآزاده گان، شكسته شد كه جز در پيشگاه خالقش، در برابر هيچ طاغوتی خم نگرديده بود.

 در اولين روز شهادت مسعود تايمز لندن در شمارۀ ٢٦ سپتامبر ٢٠٠١ خويش تحت عنوان (توطئه قتل مسعود در بريتانيا ريخته شده است) مطلبی را بقلم انتونی ليويد به نشر رساند.

اگرچه بار ها مسعود در زنده گی اش، خطر تروريزم و افراطيت را به جهانيان هشدار داد، اما مرگش زنگ خطری بود كه جهان بويژه امريكا را از خواب خرگوشی بيدار كرد.  

مايكل بيری نویسنده٬ محقق و از چهره های آشنا به افغانستانن ميگويد: (ترور مسعود ديدگاه امريكا را كه جنرالان پاكستانی اورا سالها بحيث مزاحم در مسير اهداف امريكا در منطقه معرفی كرده بودند، ١٨٠ درجه تغير داد).

سوالی مطرح ميشود كه از شهادت مسعود چه كسانی سود بردند؟ و كدام كشورها در موجوديت او منافع شان را در افغانستان و منطقه در خطر ميديدند؟

آیا نه اینطور است که٬ قدرتهای که از فردای شهادت مسعود٬ زمام امور افغانستان را در قبضه شان گرفتند و بر مقدرات سیاسی کشور ما حاکم شدند٬ بنحوی در توطئه علیه او فعال بوده اند.

بدون شك  تروريستان از خلای موجود در سيستم امنيتی مسعود عبور نموده اورا هدف قرار دادند و آنچه در آن شبهۀ وجود ندارد، عملكرد غير حرفۀ مسئولين اطلاعاتی جبهه متحد است. چنانچه حتی درمیکانیزم انفجار اتفاق نظر میان مسئولین وجود ندارد٬ سروری انفجار را ناشی ازمواد انفجاری تعبیه شده در کمره میداند و به کثرت اصابت چره ها به سمت مسعود استناد میکند در  حالیکه ریگستانی به انفجار بمی که تروریست اولی در کمرخود به جای بطری های کامره جاسازی کرده بود و باعث نصف شدن بدن وی گردیده٬ تأکید دارد. خلیلی که قربانی و شاهد صحنۀ انفجار است میگود که: (بخاطر دارم كه يك آتش آبی سير رنگ ديدم كه بطرف من ميامد واین از مابين عكاس و خبرنگار می آمد). آشكار است كه هم نوع سوء قصد و هم نحوۀ اجرای آن كاملاً محاسبه شده بوده است، به احتمال قوی این انفجار از تيپ (نوع ماین های شيپ چارچ و یا شعاع مرگ) بوده كه چره هارا در شعاع معينی بسمت هدف پرتاب مينمايد، يكی از خواص اين نوع انفجار آنست كه مواد انفجاری در محفظۀ قيف مانند تعبيه شده كه فقط در يك سمت كشنده ميباشد. كه بنابر گفتۀ مسعود خليلی كمره فلمبرداری، زيركانه در نيم متری مقابل مسعود قرار داده شده بود، كه هيچ امكان اشتباه در آن متصور نبوده. زنده ماندن تروريست دومی در يك سمت، كثرت وشدت جراحات وارده در قسمت  فوقانی بدن احمد شاه مسعود در جانب ديگر، دال بر اين مدعاست. در اثر اين انفجار، علاوه بر جراحات متعدد كوچك در بدن مسعود، دو چره بزرك قلب وی را و يك چره بزرگ چشم چپش را عميقاً شگافته بود.  

در لا بلای اين داستان غم انگيز، خواننده به سوالات وگره های كوری مواجه ميشود كه پاسخ و بازشدن هر يك از آنها، گامی بسوی عريان شدن حقيقت تلقی میشود. و اگر نگاه مارا كمی فراتر از القاعده بيفگنيم، بوضوح ميبينیم كه بسياری از سر نخ ها به كشور مشخصی منتهی ميشود. كه اغلب فعل و انفعالات اين تراژيدی به آن مرتبط است. انتظار من و بسياری از دوستداران آن شهيد از همكاران نزديك  وی  بويژه آقای ريگستانی آنست كه همچنان كه ادعا مينمايد، که در توطئه قتل مسعود چند نفر، چند سازمان و چند کشور اشتراک داشتند. قلم اخلاص و شهامت را بدست گرفته، حتی المقدور ابهام زدايی نمايند. آن شهید نه تنها همۀ زنده گی اش را صرف خدمت به افغانستان و مردمش نمود بلکه با تنی خسته و مجروح٬ آخرین قطرات خونش را نیز نثار شرافت و عزت افغانستان نمود. او را حق بزرگی برماست که شناسایی دشمنانش کمترین آنست.

مسعود فراتر از زمان و مكانش زیست و روی همين ملحوظ است كه در عصر خودش با آنهمه افكار واهداف بلندش ناشناخته مانده و در شعار و تبلیغات محدود و محصور.

آنچه مایه تأسف است اينكه دوستان ووابستگانش اهداف بزرگ و والای مسعود را قربانی اميال زودگذر و مقطعی خود نمودند. تشتت و پراکنده گی اسفباريكه در اردوگاه ياران مسعود، در اين ١٣ سال نمايان شد، نشانگر آنست كه بيشتر از دشمنانش در وارونه جلوه دادن سيمای واقعی وی فعال بوده اند و آدرس فكری و اعتقادی ويرا گم كرده اند ولی برای درك حقانيت راه و اهداف مسعود همين نكته كافی است كه امروز جهان، آنا نی را كه مسعود در برابر شان ميرزميد، تروريست ميخواند، مسعود يك تنه در برابر كسانی ايستاد كه امروز قدرتهای جهانی در برابر شان احساس در مانده گی ميكنند. عدم پذيرش مسئوليت حمله بر مسعود، بازگو كننده، باطل بودن راه وهدف عاملين آنست. مطمئنم اين پرونده برای هميش سربمهر نخواهد ماند. قطعاً، زمان به آن پاسخ خواهد داد و چهره عاملين آنرا عريان خواهد نمود.